X
تبلیغات
شهید گمنام
سه ساله بود که…

سه ساله بود که پدرش آسمانی شد…


هنگامی که در دانشگاه قبول شد گفتند : با سهمیه قبول شده ؟!!؟


اما نفهمیدند …


 هنگامیکه سال اول در مدرسه خواستند یادش دهند بنویسد بابا!!؟


یک هفته در تب می سوخت....!


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در جمعه دوم تیر 1391 ساعت 0:40 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


شهید مدافع حرم...

 

شهید محمودرضا بیضایی یکی از رزمندگانی بود که چندین بار برای دفاع از حرم آل الله به سوریه رفته بود تا اینکه در روز میلاد رسول اکرم(ص) مزد جهادش را از دستان جد بزرگوار این خانواده گرفت و با اصابت ترکش به سرش عروج کرد.

بعد از عاشورا به مرخصی آمده بود، تلفنی احوالش را پرسیدم، می‌گفت: بچه‌هایی که مرخصی آمده بودند، اکثراً برای عملیات به سوریه برگشتند اما او چند روزی دیگر برمی‌گردد. انگار برای بار آخر و دیدن خانواده و کوثر، کودک معصوم شیرخوارش آمده بود، ولی برگشتنش طول کشیده بود، مثل اینکه می‌خواست همه را سیر ببیند و خداحافظی کند آن‌وقت برود.»

بهترین راه برای شناخت او نامه‌ای است که خودش چندی قبل از شهادت خطاب به همسرش نوشته است. بخوانید در پایان فاتحه‌ای نثار این شهید و شاید در واقع برای خودمان بخوانید که ظاهرا ما بدجور مرده‌ایم.

 به ادامه مطلب رجوع کنید...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط شهید گمنام در شنبه نوزدهم بهمن 1392 ساعت 2:51 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


فرزندان شهید مدافع حرم...

شهید مصطفی علی صالح(ابوالفضل) از نیروهای مجاهد و دلاورمرد حزب الله لبنان طی عملیاتی جهادی در سوریه در دفاع از حرم حضرت زینب (س) در برخورد با تکفیریها و تروریستهای سوریه آسمانی شد وشربت شهادت نوشید.

دو دختر دوقلوی این شهید به نامهای "زینب و حوراء" منتشر گردید که به زیارت مزار پدر شهیدشان آمده بودند . پدری که برای نبرد با مهاجمان به حریم بانوی کربلا (س) دلاورانه جنگید و خرقه شهادت را پوشید و به دنیا آمدن فرزندانش را ندید.
 باشد که راهش پر رهرو باشد.


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در شنبه نوزدهم بهمن 1392 ساعت 2:32 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


شهید گمنام مادرت چشم انتظاره...

قرار بود طبق یه طرح عقب نشینی خونه ی یک مادر شهید که

بچه اش مفقودالاثر بود تخریب بشه.

قرار شد که با احترام ازشون بخواهیم که خونشون رو تخلیه کنند

که تخریب کنیم.

بالاخره رفتیم در خونشون و قضیه رو گفتیم.

مادر در جواب به ما گفت :

بچه ام برگرده فقط آدرس اینجارو بلده...


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در سه شنبه یکم بهمن 1392 ساعت 9:3 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


ای شهید در قنوتت ما را دعا کن...

ثامن تم : ای شهید در قنونت ما را دعا کن...

آستیــــــن خالــــــے ات نشــــــان از مردانگــــــے ست..

با ایــــــن دو دســــــت ســــــالم،

هنوز نتــــــوانسته ام یــــــک قنــــــوت اینــــــچنینے بخــــــوانم ...

(شهید حاج حسین خرازی)


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در چهارشنبه هجدهم دی 1392 ساعت 8:56 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


هدیه ناقابل...


 

میگفت می خواهم یه هدیه بفرستم جبهه ، به خاطر کوچکیش که ردش نمی کنید؟

همه همدیگر را نگاه کردند و گفتند:نه قبول میکنیم . حالا هدیه ات چی هست؟

به نوجوان سیزده چهارده ساله ای اشاره کرد و گفت: پسرم!


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در دوشنبه هجدهم آذر 1392 ساعت 8:46 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


پیشانی بند یا حسین...

آستین های خالی اش را نسیم؛به آرامی در هوا تکان می داد

همانطور که به دور دست زل زده بود،با حسرت گفت:

همه ی زندگیم فدای عباس؛

ولی ای کاش، شب عملیات،

پیشانی بند یا حسین بسته بودم....


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در پنجشنبه سی ام آبان 1392 ساعت 2:59 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


۩ ۩ دانلود آهنگ حامد زمانی مرگ بر امریکا...

 

  ۩ ۩   دانلود آهنگ مرگ بر امریکا حامد زمانی ۩ ۩   


اهنگ زیبای مرگ بر امریکا تقدیم به تمام جوانان شریفی که در خون خود غلطیدند


شهدای عزیزمان که با خون خود تا ابد این شعار را زنده نگه میدارند


وتقدیم به بازدید کنندگان وبلاگ دل شهید


برای دانلود آهنگ حامد زمانی به نام مرگ بر امریکا  اینجا  کیلیک کنید.

برای دانلود آهنگ جدید حامدزمانی به نام دلتنگ لطفا اینجا کیلیک کنید.


برچسب‌ها: دانلود آهنگ دلتنگ حامد زمانی, دانلود آهنگ مرگ بر امریکا حامد زمانی


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط شهید گمنام در دوشنبه سیزدهم آبان 1392 ساعت 9:25 موضوع دانلود آهنگ و مداحی | لینک ثابت


شهید گمنام و حق همسایگی...


سراسیمه وارد شد، گریه میكرد و میگفت من از چه كسی باید عذرخواهی كنم؟

به چه كسی باید بگم منو ببخشه؟

میگفت: من مخالف تدفین شهدای گمنام در این محل بودم و اعتقاد داشتم

با آمدن این شهدا به نزدیكی منزل ما، اینجا قبرستان میشود و قیمت خانه های ما پایین می آید....

پسر 12 ساله من مبتلا به بیماری شدید پادرد بود،به نحوی كه قادر به راه رفتن نبود.

 دیشب در رؤیای صادقانه شخصی را دیدم كه به من گفت:

اگر چه شما نمیخواستی ما همسایه شما شویم،

اما حالا كه همسایه شدیم حق همسایگی را بجا می آوریم .

برای شفای پسرت رو به قبله  بایست و سه مرتبه بگو الحمدالله.... با گریه از خواب پریدم ،

ذكر را گفتم،پسرم شفا گرفت،حالا آمده ام عذر خواهی كنم...


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 ساعت 4:8 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


گمنام ترین گمنامان عالم امکان...

ای شهید گمنام!

من و تو در گمنامی با هم شریکیم

تو پلاکت را گم کردی و من هویتم را

تو پلاکت را گم کردی و من همه چیزم را

تو پلاکت را گم کردی و من خدا را

به راستی چقدر زیبا مادرت زهرای اطهر سلام الله علیها را درک کردی

که از خدا خواستی گمنام بمانی ...

آری!

ما هویتمان را گم کرده ایم

ما گمنام ترین گمنامان عالم امکانیم

پس ای شهید!

برایمان حمدی بخوان که تو زنده ای و ما مُرده...


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 ساعت 3:59 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


گمنام ماییم یا شما؟

سخت مدیونیم...

سخت شرمنده...

دنیا مشتش را باز کرد...

شهدا گل بودندو ما پوچ ...

خدا انها را برد و زمان ما را...


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 ساعت 4:23 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


گمنام...

صبح از مزار شهدا می آید 

" اگر برای خداست، بگذار گمنام بمانم..... "


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در یکشنبه ششم مرداد 1392 ساعت 6:26 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک...

 
 
 
حواسمان هست یانه؟ اگر"شهید" نشویم باید "بمیریم"...!
 
راه سـومی نیسـت!


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 ساعت 3:49 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


اوج گمنامی...

 
شب عملیات پلاکشو کند و انداخت سمت سیم خاردارها!
بهش گفتن این چه کاریه! اگه شهید شدی خونوادت چه گناهی کردن
 که یه عمر چشم انتظار بچشون باشن!
گفت یه لحظه توی ذهنم اومد که اگه شهید بشم
جنازمو میبرن توی محل و عجب تشییع جنازه ی باشکوهی توی محل واسم راه میفته!
از خدا خجالت کشیدم!
اینا به چه چیزایی فکر می کردند
من و تو به چی فکر می کنیم!!؟؟


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت


6000 شهید کمنام

 در جبهه ها تعاونی به نام تعاون محلی بود که بچه ها ساک شخصی

 خودشون را تحویل می دادند

 و به جایش یه پلاک خوشگل می گرفتند.

و بعد از اینکه می خواستند بروند خونه خودشان، می رفتند تعاون، پلاک رو تحویل می دادند
 
و وسایل شخصیشان را تحویل می گرفتند.
 
 حدود شش هزار ساک هنوز که هنوز است داخل تعاون باقی مانده
 و این یعنی اینکه هیچ وقت،
 
هیچ پلاکی برنگشته تا وسایلش رو تحویل بدهند...
 
و این یعنی بیش از شش هزار شهید گمنام و مفقو الاثر ...
 


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ساعت 7:1 موضوع | لینک ثابت


سر جدا ؛ پیکر جدا...!


یه آرزو داشت که همیشه به زبون می آورد.می گفت:می خوام روز عاشورای امام حسین
عاشورایی بشم....روز عاشورا داشت جعبه های مهمات رو جا به جا میکرد،که صدای انفجاربلند شد!
وقتی گرد و غبار خوابید،دیدم سرش از بدنش جدا شده.
سر جدا ؛ پیکر جدا


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 ساعت 7:12 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟

عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟ ... پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند : رفته گل ... نه گلی گم ... دلش گرفت
یعنی که از اجازه بابا خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل های سرد که بی درد سر نبود

ای کاش نامه ای ، خبری ، عطر چفیه ای
رویای دخترانه او بیشتر نبود

عکس پدر ، مقابل آیینه ، شمعدان
آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت: وکیلم ؟ ... دلش شکست
یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود

او گفت: با اجازه بابا ، بله بله
مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود. . .


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در دوشنبه پنجم فروردین 1392 ساعت 4:39 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


بر دامن پاک مادر شهیدان صلوات ...

8pic.ir     مادر شهید

پیرزن طلاهایش را برای کمک به جبهه داد و از اتاق خارج شد.

جوانی صدا زد: حاج خانم رسید طلاهاتون!

پیرزن گفت: من برای دو پسر شهیدم هم رسید نگرفتم


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در دوشنبه پنجم فروردین 1392 ساعت 4:32 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


مادر شهید...

 

تو را به نام آن که مادر شهید هستی، تقدیر می‌کنند ؛

 

اما کار تو بزرگ‌ تر است...!

 

تو دل کندی از همه ی آنچه زندگی‌ات بود و او رفت سراغ دلش ...


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ساعت 22:33 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


رفت مثل قمر بنی هاشم ...

اومد پیشم گفت: خیلی دلم گرفته. روضه میخونی؟؟؟شاید دیگه فرصت نباشه!!
گفتم! برو شب عملیاته! خیلی کار دارم!!
رفت و با دوستش برگشت! اصرار که فقط چند دقیقه!! خواهش میکنم.
3تایی نشستیم
گفتم:چه روضه ای؟
گفت:دلم هوای عباس کرده!
منم شروع کردم!

ای اهل حرم میر علمدار نیامد.علمدار نیامد!
سقای حرم سید و سالار نیامد.علمدار نیامد!

کلی وقت با همین2بیت گریه کردند.رهاشون کردم ب حال خودشون!
عملیات با رمز یا ابالفضل العباس شروع شد.
بیسیم زدم وضعیتشو بپرسم
گفتند:چند لحظه قبل شهید شد با دست بریده و نارنجک به دست !



 

نوشته شده توسط شهید گمنام در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 ساعت 1:55 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


مجید پازوکی روضه خوان شده بود ! ........

یک خاکریز بود که جلوش سیم خاردار کشیده بودند. روی سیم خاردار دو شهید افتاده بودند که به سیم ها جوش خورده بودند و پشت سر آنها چهارده شهید دیگر. مجید بعضی از آنها را به اسم می شناخت. مخصوصا آنها که روی سیم خاردار خوابیده بودند. جمجمه شهدا با کمی فاصله روی زمین افتاده بود. مجید بطری آب را برداشت، روی دندان های جمجمه می ریخت و گریه می کرد و می گفت :

«بچه ها! ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم. تازه، آب براتون ضرر داشت!»  ...


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 ساعت 1:51 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


کارنامه شهید...

کارنامه اش را که گرفت راه افتاد تا برود جبهه ، برای چندمین بار.

همه آمده بودیم دم در. بابا قرآن کوچکش را باز کرد ، صورتش سرخ شد.

احمد رضا را دوباره بغل کرد و بوسید. احمد رضا که رفت گفتیمچه آیه ای آمد.

گفت: " آیه ای که ابراهیم پسرش را می برد قربانی "


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در دوشنبه هفتم اسفند 1391 ساعت 11:39 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


یک شهید در بین شما میبینم...

شهید سید محمدعلی سبط احمدی

از پدرش پرسیدم چرا در گروهان و دسته پسرت نیستی و از او جدا هستی

گفت میخواهم دلم از الان از سید علی جدا شود.

چند روز بعد سید علی وضو گرفته و برای خواندن نماز شب مهیا میشد.

 پدرش گفت خوب است دارد آماده میشود.

و روزی دیگر من و سید علی و یک رزمنده دیگر مشغول عکس گرفتن بودیم که پدرش از کنار ما عبور کرد

 و گفت: یک شهید در بین شما میبینم.

و چند ماه بعد فرزندش سید علی در سن ۱۷ سالگی با اصابت ترکش به گلویش، به شهادت

رسید…


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در جمعه سیزدهم بهمن 1391 ساعت 21:22 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


جا مانده...

 

جــا مانـده ای یـا جـا مانـده ام ؟

دیــگر چــه فرقــی می کنـد کجــا ،

راستــی !

رفیـق نیــمه راه آنــست کــه می مانـد ،

یــا آنـکه مــی رود ؟


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در پنجشنبه هفتم دی 1391 ساعت 21:51 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


آهای شهید...

 
آهای شهید با صفا خوش اومدی به شهرما/ مسافر مدینه ای یا اومدی از كربلا

مگه تو مادر نداری/مگه تو خواهر نداری /به من بگو عزیز من مگه برادر نداری؟

غصه نخور/ آخ خودم برادرت میشم مونس و یاورت میشم

غصه نخور عزیز من شمع بالاسرت میشم

اگه تو تابوت جا میشه / یك دل زارو در به در

تورو به جون فاطمه منم ببر منم ببر/ تورو به جون فاطمه منم ببر


 


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در جمعه سوم آذر 1391 ساعت 18:48 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


شهید نظر میکند به وجه الله...

 

هـــمهـ می داننــــــــد...

راهــــــــی كهـ بهـ بهشـــــــت میرود نزدیــــــك است

اما مـــــــــن...

به آن راه دوردست میروم

راهی كهـ مــــــــــیرســـد بهـ خــــــود ِ خـدا


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در جمعه نوزدهم آبان 1391 ساعت 21:33 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


به یاد شهید جاویدالاثر عبدالحسین برونسی

 
علاقه خاصی هم به حضرت زهرا سلام الله علیها داشت 
 هم نسبت به سادات و فرزندان ایشان.

  یادم نمیاد توی سنگر٫چادر٫خانه یا هر جای دیگری٫

   او زودتر از من وارد شده باشد.

    یکبار می خواستیم بریم جلسه٫پشت در اتاق که رسیدیم

     گفت:بفرما.بهش گفتم:اول شما برو.

    لبخندی زد و گفت:تو که میدونی من جلو تر از سید٫جایی

    وارد نمیشم.

گفتم حاج آقا اینجا دیگه خوبیت نداره من اول برم!نا سلامتی

شما فرمانده هستی٫اینجا هم که جبهه است و بالاخره باید

   ابهت و پرستیژ فرماندهی حفظ بشه

   این که من جلوتر برم٫پرستیژ شما رو پایین میاره.

 خندید و گفت:اون پرستیژی که می خواد با بی احترامی به

   سادات باشه٫می خوام اصلا نباشه.

(پیکر پاک شهید برونسی بعد از ۲۷ سال در روز ولادت حضرت زهرا(س) با عده ای

 از یارانش در کنار دجله توسط عزیزان تفحص به وطن باز گشت)


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ساعت 8:8 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


ماهم قسم خون شقایق شده ایم ...

 
 
ماهم قسم خون شقایق شده ایم ما دست به دامان حقایق شده ایم
روزی که به شهر ما شهید آوردند والله قسم دوباره عاشق شده ایم
************
باید که سکوت عشق غوغا می شد انگشتر هر شهید پیدا می شد
روزی که به خاک ما شهید آوردند باید که نماز عشق بر پا می شد
***************
آورده کسی به کوی عشاق نوید پیدا شده یادواره ی چند شهید
والله که شهره اند و ما گمنامیم عید است مبارک است این عید سعید
**************
اسپند بسوزان که نوید آوردند اخبار خوشایند و سعید آوردند
ای شهر به خود ببال در دامن تو یک بار دگر خون شهید آوردند
***********


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در جمعه هفدهم شهریور 1391 ساعت 8:2 موضوع | لینک ثابت


عرش نشینان غریب...

شاید گمنامی غریبترین و زیباترین واژه ای باشد که تا کنون به گوش شنیده ام،

و مزار شهدای گمنام غریبترین مزاری که به چشم دیده ام،

که آن مزار یک زائر بیش ندارد و آن هم مادر بی حرم …

و خوش به حالت ای گمنام…

تو راه حسین (ع) را برگزیدی و به بهترین وجه ممکن به خدایت رسیدی،

و گرچه در زمین گمنام هستی ولی در آسمان و در میان عرش نشینان مشهور…

و فقط این را می دانم که تا ابد به حالت غبطه می خورم.


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ساعت 7:20 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


ای شهید...

 

شهدای گمنام»، همان یوسفان گمگشده ای که بی نام و نشان از بیابانهای تفتیده ی مناطق عملیاتی دفاع مقدس به شهرها بازگشته اند و در نقاط مختلف کشور آرام گرفته اند، واسطه های فیض الهی، برای کسب معارف دینی و برآورده شدن حاجات دنیوی و اخروی می باشند...


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ساعت 6:58 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت