سه ساله بود که…

سه ساله بود که پدرش آسمانی شد…


هنگامی که در دانشگاه قبول شد گفتند : با سهمیه قبول شده ؟!!؟


اما نفهمیدند …


 هنگامیکه سال اول در مدرسه خواستند یادش دهند بنویسد بابا!!؟


یک هفته در تب می سوخت....!


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در جمعه دوم تیر 1391 ساعت 0:40 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


ﺷﻮﺥ ﻃبعی بی‌نظیر ﻳﮏ شهید ﺗﺎ ﻟﺤﻈﻪ ﺁﺧﺮ...

ﻣﺼﺎﺣﺒﻪﮔﺮ: ﺗﺮﮐﺶ ﺧﻤﭙﺎﺭﻩ سینه‌اش ﺭُﻭ ﭼﺎﮎ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ.

 ﺭﻭی ﺯﻣﻴﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺯﻣﺰﻣﻪ می‌کرﺩ.

 ﺩﻭﺭﺑﻴﻦ ﺭُﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﺎﻻی ﺳﺮﺵ.

 ﺩﺍﺷﺖ آﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺴﺎﺷﻮ می‌زﺩ.

 ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﺎﺕ آﺧﺮ ﭼﻪ ﺣﺮفی ﺑﺮﺍی ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭی.

 ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﺸﻮﺭﻡ ﻣﻴ‌‌ﺨﻮﺍﻡ ﻭﻗتی ﺑﺮﺍی ﺧﻂ مقدم ﮐُﻤﭙُﻮﺕ می‌فرستن،

 ﻋﮑﺲ ﺭُﻭی ﮐﻤﭙﻮﺕﻫﺎ ﺭﻭ ﻧَﮑﻨﻦ!

ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺿﺒﻂ ﻣﻴﺸﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ، ﻳﻪ ﺣﺮﻑِ ﺑﻬﺘﺮی ﺑﮕﻮ.

 ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﻃﻨﺎﺯی ﮔﻔﺖ: آﺧﻪ ﻧﻤﻴﺪﻭنی، ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﻢ، ﺭُﺏ ﮔﻮﺟﻪ ﺍﻓتاده...!

 و لحظاتی بعد چشمانش را بست، لبخندی زد و شهید شد............"

شهید رضا قنبری، معروف به "شهید خندان"تهران سال 1364


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در پنجشنبه نهم مرداد 1393 ساعت 13:0 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


خداحافظ پسرم...

 

می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن...

حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست!

اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه...

با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه، من که طاقت ندارم بشنوم...»

فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و...

بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو، دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد...

منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت:

«خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون»


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در شنبه هفتم تیر 1393 ساعت 5:2 موضوع | لینک ثابت


دستم بگیر ای شهید...

امروز شهدای شلمچه و طلاعیه و چزابه جوان امروز را خطاب می كند

كه من نیز مانند تو بودم؛

 تو هم می توانی مانند من باشی.


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 ساعت 4:56 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


یاد باد آن روزگاران یاد باد...

شهید مهدی زین الدین:

 بچه‌ها قدر این زمان و شرایطی که ما در اون قرار داریم رو بدونید.

 همون طوری که الآن ما غبطه می‌خوریم به حال شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا،

 در آینده هم انسان‌هایی می‌آیند که به حال ما غبطه می‌خورند

 و آرزو می‌کنند که ای کاش در زمان ما و شرایط ما بودند...!


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 ساعت 4:1 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


گمنامی خود را به رخ ما نکشید...!

c2644769bf00ecbb0f54e820f051f5a5-300.jpg 

در آغـــوش گرفتـــه انـــد و مے آینـــد

 آرام و آهستـــه صـــداے استخـــوان هـــا درد را بیشتـــر میکنـــد

بغـــض هـــا سنگیـــن میشونـــد

 آنقـــدر ایـــن حجـــم کوچـــک سنگیـــن میشـــود

کـــ ه قافلـــه را بـــه زانـــو مے انـــدازد

هنـــوز کــه هنـــوز اســـت در مقابـــل استخـــوان هـــاے بے ســـر شمـــا لال مانـــده ام.

 و در زنجیـــر بے پـــلاک

چقـــدر(گمنـــامے)خودتـــان را بـــه رخمـــان میکشیـــد.


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ساعت 3:28 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


اهل درد...!

شهادت را نه در جنگ،

 در مبارزه می دهند

 ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم

 غافل که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند . . .


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ساعت 3:27 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


شهید مدافع حرم...

 

شهید محمودرضا بیضایی یکی از رزمندگانی بود که چندین بار برای دفاع از حرم آل الله به سوریه رفته بود تا اینکه در روز میلاد رسول اکرم(ص) مزد جهادش را از دستان جد بزرگوار این خانواده گرفت و با اصابت ترکش به سرش عروج کرد.

بعد از عاشورا به مرخصی آمده بود، تلفنی احوالش را پرسیدم، می‌گفت: بچه‌هایی که مرخصی آمده بودند، اکثراً برای عملیات به سوریه برگشتند اما او چند روزی دیگر برمی‌گردد. انگار برای بار آخر و دیدن خانواده و کوثر، کودک معصوم شیرخوارش آمده بود، ولی برگشتنش طول کشیده بود، مثل اینکه می‌خواست همه را سیر ببیند و خداحافظی کند آن‌وقت برود.»

بهترین راه برای شناخت او نامه‌ای است که خودش چندی قبل از شهادت خطاب به همسرش نوشته است. بخوانید در پایان فاتحه‌ای نثار این شهید و شاید در واقع برای خودمان بخوانید که ظاهرا ما بدجور مرده‌ایم.

 به ادامه مطلب رجوع کنید...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط شهید گمنام در شنبه نوزدهم بهمن 1392 ساعت 2:51 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


فرزندان شهید مدافع حرم...

شهید مصطفی علی صالح(ابوالفضل) از نیروهای مجاهد و دلاورمرد حزب الله لبنان طی عملیاتی جهادی در سوریه در دفاع از حرم حضرت زینب (س) در برخورد با تکفیریها و تروریستهای سوریه آسمانی شد وشربت شهادت نوشید.

دو دختر دوقلوی این شهید به نامهای "زینب و حوراء" منتشر گردید که به زیارت مزار پدر شهیدشان آمده بودند . پدری که برای نبرد با مهاجمان به حریم بانوی کربلا (س) دلاورانه جنگید و خرقه شهادت را پوشید و به دنیا آمدن فرزندانش را ندید.
 باشد که راهش پر رهرو باشد.


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در شنبه نوزدهم بهمن 1392 ساعت 2:32 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


شهید گمنام مادرت چشم انتظاره...

قرار بود طبق یه طرح عقب نشینی خونه ی یک مادر شهید که

بچه اش مفقودالاثر بود تخریب بشه.

قرار شد که با احترام ازشون بخواهیم که خونشون رو تخلیه کنند

که تخریب کنیم.

بالاخره رفتیم در خونشون و قضیه رو گفتیم.

مادر در جواب به ما گفت :

بچه ام برگرده فقط آدرس اینجارو بلده...


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در سه شنبه یکم بهمن 1392 ساعت 9:3 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


ای شهید در قنوتت ما را دعا کن...

ثامن تم : ای شهید در قنونت ما را دعا کن...

آستیــــــن خالــــــے ات نشــــــان از مردانگــــــے ست..

با ایــــــن دو دســــــت ســــــالم،

هنوز نتــــــوانسته ام یــــــک قنــــــوت اینــــــچنینے بخــــــوانم ...

(شهید حاج حسین خرازی)


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در چهارشنبه هجدهم دی 1392 ساعت 8:56 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


هدیه ناقابل...


 

میگفت می خواهم یه هدیه بفرستم جبهه ، به خاطر کوچکیش که ردش نمی کنید؟

همه همدیگر را نگاه کردند و گفتند:نه قبول میکنیم . حالا هدیه ات چی هست؟

به نوجوان سیزده چهارده ساله ای اشاره کرد و گفت: پسرم!


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در دوشنبه هجدهم آذر 1392 ساعت 8:46 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


پیشانی بند یا حسین...

آستین های خالی اش را نسیم؛به آرامی در هوا تکان می داد

همانطور که به دور دست زل زده بود،با حسرت گفت:

همه ی زندگیم فدای عباس؛

ولی ای کاش، شب عملیات،

پیشانی بند یا حسین بسته بودم....


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در پنجشنبه سی ام آبان 1392 ساعت 2:59 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


۩ ۩ دانلود آهنگ حامد زمانی مرگ بر امریکا...

 

  ۩ ۩   دانلود آهنگ مرگ بر امریکا حامد زمانی ۩ ۩   


اهنگ زیبای مرگ بر امریکا تقدیم به تمام جوانان شریفی که در خون خود غلطیدند


شهدای عزیزمان که با خون خود تا ابد این شعار را زنده نگه میدارند


وتقدیم به بازدید کنندگان وبلاگ دل شهید


برای دانلود آهنگ حامد زمانی به نام مرگ بر امریکا  اینجا  کیلیک کنید.

برای دانلود آهنگ جدید حامدزمانی به نام دلتنگ لطفا اینجا کیلیک کنید.


برچسب‌ها: دانلود آهنگ دلتنگ حامد زمانی, دانلود آهنگ مرگ بر امریکا حامد زمانی


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط شهید گمنام در دوشنبه سیزدهم آبان 1392 ساعت 9:25 موضوع دانلود آهنگ و مداحی | لینک ثابت


شهید گمنام و حق همسایگی...


سراسیمه وارد شد، گریه میكرد و میگفت من از چه كسی باید عذرخواهی كنم؟

به چه كسی باید بگم منو ببخشه؟

میگفت: من مخالف تدفین شهدای گمنام در این محل بودم و اعتقاد داشتم

با آمدن این شهدا به نزدیكی منزل ما، اینجا قبرستان میشود و قیمت خانه های ما پایین می آید....

پسر 12 ساله من مبتلا به بیماری شدید پادرد بود،به نحوی كه قادر به راه رفتن نبود.

 دیشب در رؤیای صادقانه شخصی را دیدم كه به من گفت:

اگر چه شما نمیخواستی ما همسایه شما شویم،

اما حالا كه همسایه شدیم حق همسایگی را بجا می آوریم .

برای شفای پسرت رو به قبله  بایست و سه مرتبه بگو الحمدالله.... با گریه از خواب پریدم ،

ذكر را گفتم،پسرم شفا گرفت،حالا آمده ام عذر خواهی كنم...


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 ساعت 4:8 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


گمنام ترین گمنامان عالم امکان...

ای شهید گمنام!

من و تو در گمنامی با هم شریکیم

تو پلاکت را گم کردی و من هویتم را

تو پلاکت را گم کردی و من همه چیزم را

تو پلاکت را گم کردی و من خدا را

به راستی چقدر زیبا مادرت زهرای اطهر سلام الله علیها را درک کردی

که از خدا خواستی گمنام بمانی ...

آری!

ما هویتمان را گم کرده ایم

ما گمنام ترین گمنامان عالم امکانیم

پس ای شهید!

برایمان حمدی بخوان که تو زنده ای و ما مُرده...


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 ساعت 3:59 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


گمنام ماییم یا شما؟

سخت مدیونیم...

سخت شرمنده...

دنیا مشتش را باز کرد...

شهدا گل بودندو ما پوچ ...

خدا انها را برد و زمان ما را...


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 ساعت 4:23 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


گمنام...

صبح از مزار شهدا می آید 

" اگر برای خداست، بگذار گمنام بمانم..... "


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در یکشنبه ششم مرداد 1392 ساعت 6:26 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک...

 
 
 
حواسمان هست یانه؟ اگر"شهید" نشویم باید "بمیریم"...!
 
راه سـومی نیسـت!


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 ساعت 3:49 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


اوج گمنامی...

 
شب عملیات پلاکشو کند و انداخت سمت سیم خاردارها!
بهش گفتن این چه کاریه! اگه شهید شدی خونوادت چه گناهی کردن
 که یه عمر چشم انتظار بچشون باشن!
گفت یه لحظه توی ذهنم اومد که اگه شهید بشم
جنازمو میبرن توی محل و عجب تشییع جنازه ی باشکوهی توی محل واسم راه میفته!
از خدا خجالت کشیدم!
اینا به چه چیزایی فکر می کردند
من و تو به چی فکر می کنیم!!؟؟


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت


6000 شهید کمنام

 در جبهه ها تعاونی به نام تعاون محلی بود که بچه ها ساک شخصی

 خودشون را تحویل می دادند

 و به جایش یه پلاک خوشگل می گرفتند.

و بعد از اینکه می خواستند بروند خونه خودشان، می رفتند تعاون، پلاک رو تحویل می دادند
 
و وسایل شخصیشان را تحویل می گرفتند.
 
 حدود شش هزار ساک هنوز که هنوز است داخل تعاون باقی مانده
 و این یعنی اینکه هیچ وقت،
 
هیچ پلاکی برنگشته تا وسایلش رو تحویل بدهند...
 
و این یعنی بیش از شش هزار شهید گمنام و مفقو الاثر ...
 


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ساعت 7:1 موضوع | لینک ثابت


سر جدا ؛ پیکر جدا...!


یه آرزو داشت که همیشه به زبون می آورد.می گفت:می خوام روز عاشورای امام حسین
عاشورایی بشم....روز عاشورا داشت جعبه های مهمات رو جا به جا میکرد،که صدای انفجاربلند شد!
وقتی گرد و غبار خوابید،دیدم سرش از بدنش جدا شده.
سر جدا ؛ پیکر جدا


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 ساعت 7:12 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟

عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟ ... پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند : رفته گل ... نه گلی گم ... دلش گرفت
یعنی که از اجازه بابا خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل های سرد که بی درد سر نبود

ای کاش نامه ای ، خبری ، عطر چفیه ای
رویای دخترانه او بیشتر نبود

عکس پدر ، مقابل آیینه ، شمعدان
آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت: وکیلم ؟ ... دلش شکست
یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود

او گفت: با اجازه بابا ، بله بله
مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود. . .


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در دوشنبه پنجم فروردین 1392 ساعت 4:39 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


بر دامن پاک مادر شهیدان صلوات ...

8pic.ir     مادر شهید

پیرزن طلاهایش را برای کمک به جبهه داد و از اتاق خارج شد.

جوانی صدا زد: حاج خانم رسید طلاهاتون!

پیرزن گفت: من برای دو پسر شهیدم هم رسید نگرفتم


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در دوشنبه پنجم فروردین 1392 ساعت 4:32 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


مادر شهید...

 

تو را به نام آن که مادر شهید هستی، تقدیر می‌کنند ؛

 

اما کار تو بزرگ‌ تر است...!

 

تو دل کندی از همه ی آنچه زندگی‌ات بود و او رفت سراغ دلش ...


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ساعت 22:33 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


رفت مثل قمر بنی هاشم ...

اومد پیشم گفت: خیلی دلم گرفته. روضه میخونی؟؟؟شاید دیگه فرصت نباشه!!
گفتم! برو شب عملیاته! خیلی کار دارم!!
رفت و با دوستش برگشت! اصرار که فقط چند دقیقه!! خواهش میکنم.
3تایی نشستیم
گفتم:چه روضه ای؟
گفت:دلم هوای عباس کرده!
منم شروع کردم!

ای اهل حرم میر علمدار نیامد.علمدار نیامد!
سقای حرم سید و سالار نیامد.علمدار نیامد!

کلی وقت با همین2بیت گریه کردند.رهاشون کردم ب حال خودشون!
عملیات با رمز یا ابالفضل العباس شروع شد.
بیسیم زدم وضعیتشو بپرسم
گفتند:چند لحظه قبل شهید شد با دست بریده و نارنجک به دست !



 

نوشته شده توسط شهید گمنام در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 ساعت 1:55 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


مجید پازوکی روضه خوان شده بود ! ........

یک خاکریز بود که جلوش سیم خاردار کشیده بودند. روی سیم خاردار دو شهید افتاده بودند که به سیم ها جوش خورده بودند و پشت سر آنها چهارده شهید دیگر. مجید بعضی از آنها را به اسم می شناخت. مخصوصا آنها که روی سیم خاردار خوابیده بودند. جمجمه شهدا با کمی فاصله روی زمین افتاده بود. مجید بطری آب را برداشت، روی دندان های جمجمه می ریخت و گریه می کرد و می گفت :

«بچه ها! ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم. تازه، آب براتون ضرر داشت!»  ...


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 ساعت 1:51 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


کارنامه شهید...

کارنامه اش را که گرفت راه افتاد تا برود جبهه ، برای چندمین بار.

همه آمده بودیم دم در. بابا قرآن کوچکش را باز کرد ، صورتش سرخ شد.

احمد رضا را دوباره بغل کرد و بوسید. احمد رضا که رفت گفتیمچه آیه ای آمد.

گفت: " آیه ای که ابراهیم پسرش را می برد قربانی "


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در دوشنبه هفتم اسفند 1391 ساعت 11:39 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


یک شهید در بین شما میبینم...

شهید سید محمدعلی سبط احمدی

از پدرش پرسیدم چرا در گروهان و دسته پسرت نیستی و از او جدا هستی

گفت میخواهم دلم از الان از سید علی جدا شود.

چند روز بعد سید علی وضو گرفته و برای خواندن نماز شب مهیا میشد.

 پدرش گفت خوب است دارد آماده میشود.

و روزی دیگر من و سید علی و یک رزمنده دیگر مشغول عکس گرفتن بودیم که پدرش از کنار ما عبور کرد

 و گفت: یک شهید در بین شما میبینم.

و چند ماه بعد فرزندش سید علی در سن ۱۷ سالگی با اصابت ترکش به گلویش، به شهادت

رسید…


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در جمعه سیزدهم بهمن 1391 ساعت 21:22 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت


جا مانده...

 

جــا مانـده ای یـا جـا مانـده ام ؟

دیــگر چــه فرقــی می کنـد کجــا ،

راستــی !

رفیـق نیــمه راه آنــست کــه می مانـد ،

یــا آنـکه مــی رود ؟


 

نوشته شده توسط شهید گمنام در پنجشنبه هفتم دی 1391 ساعت 21:51 موضوع شهید گمنام | لینک ثابت